تبليغاتX
مجید حکر

بالاخره تموم شد؟!

البته این جمله رو اونایی باید بگن که از تابستون تا حالا در حال خوندن یا به عبارت رایج خودمون (خرزدن) بودن و بعد از امتحان لبخند به لب از سر جلسه که بیرون میان یه دم و بازدم و یه آخیییش از ته دل و جمله بالا!

نه این جماعتی که به قول خودمون رفتیم سرجلسه تا لم سوالا بیاد دستمون و کهنه کار بشیم واسه سال بعد انشااله برای کسب توفیق!!!!

اما از همه این حرفا که بگذریم عجبا از برگزاری کنکور ارشد سال ۸۶!

آنچنان طبق برنامه ریزی پاسخنامه ها و سوالات و اغذیه (کیک مخصوص کنکور که آدم رو یاد ۴سال پیش مینداخت) و بخصوص فرم نظرخواهی رو پخش کردن و آنچنان اون خانم پشت میکروفن فنی کار میکرد و هماهنگی با مسئولین پخش داشت که این توهم رو میزدی که در جایی خارج از ایران حضور داری! 

تا حدود ۱ ساعتی طبق مقررات بین المللی آنچنان سکوتی بر جلسه حکمفرما بود که هر خنگ۳ترم مشروط  وصایای امام پاسی میتوانست با سرعت فراصوت و تمرکز میکرونی به سوالات پاسخ صحیح بدهد. اما همین که ۰۰۰۰۰۱/۰ ثانیه از ۱ ساعت گذشت گویی که آتش زیر خاکستر شعله بکشد !مراقب ها وارد عملیات مخصوصشان برای شکستن دیوارصوتی جلسه شدند. خلاصه از خمیازه های پی در پی گرفته تا صاف کردن گلو و بیرون کشیدن خلط گلو و...

حالا ایکاش مانورهاشان به ایجاد اصوات گوناگون ختم میشد! لرزشهای هیستریک پا که خدانکند در زاویه دید آدمی قرار بگیرد که دیگر خلاصی از تاثیرش نیست.

دیگه اواخر جلسه بماند که شروع به تعارفات و تقدیرات از افراد ازخودگذشته وجان برکف که جای سایرین زحمت باقی جلسه را میکشند میشود.

به هر صورت هرچقدر هم که جلوی خودشان را بگیرند بازهم ایرانی بودنشان اجازه نمیدهد کاری را درست به پایان برسانند

+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 اسفند1386ساعت 21:28  توسط  مجید حکر  | 

ولنتاین مبارک

همه آدما عاشقن

هرکس عشقش رو تو یه چیزی میبینه

اما ای کاش میشد که با عقلمون عاشق هم میشدیم

اونوقت بود که...

من نمیدونم!

اما

افلاطون میگه:

عشق حقیقی رو تجربه میکردیم

بذارید حرفش رو کامل بیارم:

اگه با دلت چیزی یا کسی رو دوست داری زیاد جدی نگیرش چون ارزشی نداره چون کار دل دوست داشتنه مثل کار چشم که دیدنه.اما اگه یه روز با عقلت کسی رو دوست داشتی اگه عقلت عاشق شد بدون که داری چیزی رو تجربه میکنی که اسمش عشق واقعیه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 بهمن1386ساعت 1:29  توسط  مجید حکر  | 
با شور و سرعتی پر شتاب که فقط شبهای قبل از امتحان به آدم دست میده مشغول درس خواندن بودیم آنچنان که شباهنگام تا به دم دمای صبحگاهمان را به هم دوخته و از خواب و خوراک و تفریح و گردش و خرید و به دنبال آن مهمانی خود را محروم کرده بودیم(که البته این موارد رو زیاد هم جدی نگیرید ) و حتی اجازه خطور افکاری در مورد رنگ حمام را هم به رویاهایمان نمی دادیم که اخبار اعلام کرد:

تمامی امتحانات دانشگاه آزاد لغو و به بهمن ماه موکول گردیده است

این خبر همچو پتکی بر سرمان کوبیده شد و نمی دانستیم باید خوشحال باشیم و یا ناراحت و محزون؟!؟

از طرفی  فشار روحی قبل از امتحان به یکباره رخت بر بست و اعصابمان آرام گردید که همین موجبات جیغ و داد و به هوا پریدنمان را فراهم آورده و البته سرو صدای خانواده که :الان سقف طبقه پایین خراب می شود.

و از طرف دیگر فکر به این مطلب که دوباره چه کسی میخواهد بنشیند و کتاب به دست گرفته و از ابتدا شروع کند چنان محزونمان کرد که شروع کردیم به نثار کردن چند .... به حکومت و مسئولین و... که نمی توانند در چنین مواقعی خدمات ارائه دهند و تعطیلمان می کنند.

به هر حال به گفته کتاب ("کی پنیر منو جابه جا کرد؟"نوشته اسپنسر جانسون) آدم باید بتونه تغییرات رو پذیرفته و خودش رو مطابق با اون تغییر بده.

پس ما هم تغییر رویه داده و به برف بازی و ساختن آدم برفی با عرض و ارتفاع زیاد پرداختیم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 دی1386ساعت 17:38  توسط  مجید حکر  | 

روزمون مبارک

حالا اگه دیر شد به بزرگی خودتون ببخشید

+ نوشته شده در  شنبه 5 آبان1386ساعت 20:2  توسط  مجید حکر  | 

متن ١ :

آروم آروم رو به پایین میومد.نمی دونست چی میخواد بسرش بیاد، اما از اینکه جدا شده بود حال خوبی نداشت.به دور و بریاش نگاه کرد،یه عده جلوتر ،یه عده عقب تر ، راه زیادی نمونده بود تا تکلیفشون مشخص شه، یا با هم یکی میشدن یا...  نمی تونست فکرش رو هم بکنه. مگه دیگه چی براش مونده بود که حالا از دوستاشم جدا شه!!!

به خودش تلنگری زد ، یاد چند دقیقه پیش افتاد ، وقتی که برای آخرین بار نگاهی تو صورت مادرش کرد. چشمای مادرش خیس خیس بود ، بغضش گرفت ، با دستاش چشماشو پوشوند، ناخودآگاه به فکر فرو رفت ،چرا؟ آخه چرا مادر این کار رو کرد، مگه منو دوست نداشت؟!! چرا منو از خودش جدا کرد؟!

چطور میتونست مادرش رو درک کنه؟! آخه اون که تا حالا تجربه ی مادرش رو نداشته بود، اصلا نمی دونست شوق دیدار دوست چیه!!! دوباره یاد لحظه جدایشون افتاد ، مادرش به محض دیدن دوستش به خودش لرزیده بود و با لبخند  به طرفش دویده ،و اونو رها کرده بود، همین!!!

دستاشو برداشت ، چشمش به 7 رنگی افتاد که تا حالا ندیده بود، چطور اینقدر زیبا با هم ادغام شده بودن؟؟لبخند زد.اونطرفتر خورشید رو میدید،احساس کرد از اینجا خوشگل تر بنظر میرسه. یه نفس عمیق کشید، چه بوی عجیبی! یعنی این بو از این جای سبز بود؟! روحش تازه شد. دلتنگیاش داشتن تموم میشدن، دیگه دلش میخواست هر چه زودتر برسه.چیزای زیادی بودن واسه دیدن. یه نگاه به بالا کرد، دیگه خیلی دور شده بود ، کاری نمیشد بکنه، جز یه خداحافظی. شاید دوباره یه روز همدیگه رو میدیدن. مهم این بود که نباید تسلیم میشد، باید به زندگی ادامه میداد.همین که سرشو برگردوند با شدت به یه گلبرگ قرمز برخورد کرد....

متن ٢ :

بچه کوچیکه ی خونواده ابر داشت با گردوغبار قایم باشک بازی میکرد.همیشه باران چشم میذاشت و گردوغبار قایم میشد اینبار هم همینطور بود.بعد از اینکه باران تا 10 شمرد رو به پایین اومد. صدای پاهای کودکانش که به همه جا سر میزد چقدر زیبا بود ولی انگار گردوغبار زیاد هم خوب قایم نشده بود.چون باران سریع اونو پیدا کرد.بازم مثل همیشه تا دست باران بهش رسید ، جر زدو شروع کرد به دویدن. با اینکه باران اونو پیدا کرده بود بازم دست بردار نبود،همینطور که دست باران دستشو گرفته بود میدوید و باران رو به دنبالش میکشید.با هم به داخل جوی آب رفتن و دیگه نمی دونم چی شد.باران دیگه قطع شده بود.از پشت پنجره اومدم اینطرف.با خودم گفتم: ای کاش منم با باران و گردوغبار قایم باشک بازی میکردم.ولی اگه باران منو پیدا میکرد مثل گردوغبار جر نمیزدم و میذاشتم باران از برنده شدنش لذت ببره.

هر دوتا متن راجع به یه موضوع بود که توسط مهسا کوچولو و گل همیشه بهار نوشته شد.حالا با نظرتون بگید کدومیکی قشنگتره.در واقع این یه مسابقه است و شما داور اون هستید.پس یکی از متن ها رو انتخاب کنید و نظر بدید. ممنون

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 شهریور1386ساعت 15:8  توسط  مجید حکر  | 

با سهمیه بندی شدن بنزین و بالا رفتن خرج رفت وآمد بشر(از نوع ایرانیش) توسط وسیله نقلیه که شامل:موتور،خودرو سواری ائم از تاکسی و شخصی،وانت بار،مینی بوس،اتوبوس،ولو،کامیون،تریلی،ترانزیت،نفت کش،قطار،هواپیما،کشتی،جت،فضاپیما و...(که هنوز اختراع نشده)،وبه طبع با کم شدن تعداد موتور،خودروسواری ائم از تاکسی وشخصی و نگران نباش بقیش سه نقطه...،و با خرد شدن اعصاب به دلیل صرف وقت و انرژی و هزینه فراوان،معهذا تصمیم به اخذ گواهینامه رانندگی گرفتیم.

البت گرچه حدود سه سالی هست که در مرحله ی بال بال زدن نزد خانواده و بخصوص پدر به سر میبریم که کسب رخصت در زمینه تعلیم در این مقوله را فراهم نمایند،چه بسا از قدیم گفته اند که :قدر زر زرگر شناسد  قدر گوهر گوهری!نه، گفته اند:برا هرچی بیشتر زحمت بکشی برات عزیزتره.ها!این گفته پدرجان بود،این درسته.

کجا بودم؟! ها ! خلاصه اینکه بعد از گرفتن رضایت پدر(حالا بماند که فقط مانده بوداز دانشگاههای کره ماه کسب رتبه کنم و هزار جور خوش خدمتی ها و نازکشیدن هاو...)تلفن را برداشته و به یکی از آموزشگاههای خوشنام و قدیمی زنگ زدیم:

الو،سلام،خسته نباشید،آموزشگاه...(از جهت نشدن تبلیغ)،میخواستم شرایط ثبت نام رو بدونم.

سلام خانوم 6قطعه عکس،فتوکپی و اصل شناسنامه و کارت ملی،..... تومان پول نقد رایج مملکت

که با شنیدن جمله آخر 220 ولت برق از سر تا پایمان را گرفته و همچون مارگزیده ها گوشی را کوبیدیم.

موانع کم بود مانعی به عظمت کوه طاقبستان در برابرمان سبز گردانیدند.

اما از آنجا که بعد از تصمیم به انجام کاری حتی اگر ابروبادومه و خورشیدوفلک نیز درخلافمان درکارآیند ما آن کار را انجام میدهیم به تفکر و اندیشه پرداختیم که چه کنیم؟!!!وجرقه ها بود که زده میشد.

به هر حال مراحل ثبت نام سپری شد و ما رهسپار5 جلسه آیین نامه و10 جلسه تعلیم رانندگی شدیم.

از آنجایی هم که همواره بخت با ما یاراست کتاب کوچک 30-40 صفحه ای به کتابی عظیم الجثه با 210 برگ به قیمت 3000 تومان مبدل گشته بود.

تا فراموش نشده اضافه کنم که آن 5 جلسه آیین نامه نیز شامل 3 جلسه قوانین رانندگی و 2 جلسه آموزش فنی بود که این دو جلسه فنی ما را چنان مجذوب خویش کرد که ایولی بر زبانمان جاری گرداند و به یاد دبیرمان که سر کلاس فیزیک ما را نزد پژوی مدل قدیمی خویش برد واجزای ماشینش را تشریح کرد،،جناب آقای میربیگی

با عرض سلام و خسته نباشید

خواهشمند است در صورت امکان آن یک روزی از سال که ما همراه با دوستان در دبیرستان گردهمایی به عمل می آوریم شما نیز با حضور خود ما را مورد الطاف بی پایانتان قرار دهید.

با تشکر

ارادتمند شما

.....به قول خودتان مر

،افتادیم.

(خوشم میاد الان به چند خط عقب تر برگشتی )

با چنان ذوق و سرمستی بر کلاس حاضر شدیم و برگه و خودکاربه دست آماده نت برداری و پرسشات متعدد بودیم که پاک یادمان رفت :"بابا اینجا کرمانشاست!!!!!"

باری به هر جهت جواب پرسشهایمان را نگرفتیم که هیچ جناب مدرس تنها به اطلاعاتی مختصر راجع به بدنه ماشین بسنده کردند و حتی از اینکه سوالی از طرف اینجانبان مطرح گردید و با سطح سواد بالایشان جوابی برای آن نداشتند به تیریژ قبایشان برخورده و به نصیحت و پند واندرز و بیان خاطرات شیطنت خودشان در دوران سربازی و دانشجویی،مدت کلاس را سپری کردند.

جالب آنجاست کل کتاب را در دو جلسه می توانستند ختم به خیر کنند اما به جهت گرفتن هزینه،وقت بی ارزش و انرژیمان،آنرا به 5 جلسه کش و قوس دادندو جالبتر آنکه این کتاب اصلا نیازی به آموزش ندارد،واین دیگر از آن یاللعجبیاتی در سر کیسه کردن مردم است که بس.

در پایان از خوانندگان گرامی التماس دعا داشته  و توجهتان را به اطلاعیه زیر جلب میداریم:

اطلاعیه:

از دیروز،سرویس اتوبوس ترمینال1و2-فردوسی ،دیگر در جایگاههای قبلی خود یعنی همان ترمینال یک و دو به سواروپیاده کردن مسافر اقدام ننموده و شما برای استفاده از این وسیله ی نقلیه عمومی منظم،آسان،بیشمار،ارزان، مکلف به طی طریق میدان آزادی(گاراژ) تا سر کوچه لکها میباشید.  

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 شهریور1386ساعت 23:20  توسط  مجید حکر  | 

دخترک آروم و قرار نداشت،رفت توی آشپزخانه تا زودتر شامی رو که بهش محول شده بود درست کنه،یک ساعتی طول کشید تا همه چیز رو مرتب وآماده کرد.از آشپزخانه که بیرون میامد در حالیکه دستاشو بهم میزد داد زد:پاشید پاشید همه چیزو آماده کردم حالا نوبت شماست.

برادر دخترک که مثل همیشه مخالف بودبلند شد و گفت:من میرم یه دوش بگیرم،آخروقت با دایی میام.

پدر دخترک نزدیک آمد و گفت:وسایل رو بده به من عزیزدل پدر تا بذارم تو ماشین.

با این حرف پدر،بقیه اعضای خانواده که شامل مادر و خواهر دخترک می شدند برای پوشیدن لباسهایشان بلند شدن.

بعد از نیم ساعتی همه سوار بر ماشین و به سمت پارک شرقی در حرکت بودند.آن روز خیلی خیلی شلوغ بود مثل اکثر جمعه های تابستان اما شاید چون فردای آن روز نیز به دلیل مبعث پیامبر تعطیل بود باعث این همه ازدحام شده بود.بالاخره بعد از جستجوی زیاد در محوطه ها جایی را که امکان روشن شدن لامپ در آن زیاد بود پیدا کردند و بعد از پهن کردن زیلو و آوردن وسایل،نشستند.

دخترک طبق عادت همیشگی تو فکر این بود که یه بازی رو انجام بده اماچون فاصله ی بین خانواده هایی که نشسته بودند خیلی کم بود از بازی با توپ صرفنظر کرد و با خواهرش شروع کرد به بازی با پاستورشان.قریب به یک ساعتی که گذشت دیگه از پاستور بازی خسته شدند با پیشنهاد خواهرش بلند شدند تا کنار ماشین در جاده ی آسفالت که دیگه رفت و آمد ماشین ها در آن کم شده بود والیبال بازی کنند.

اما ای کاش دخترک به حرف مادرش که می گفت" شب دیگه نمی خواد با توپ بازی کنید،همین جا نشسته بازی خودتونو بکنید" گوش میداد.

اما حیف...

همین که حسابی گرمبازی شدن،خواهر دخترک که تازه ساعد زدن رو یاد گرفته بود، یه ضربه بلند به سمت دخترک زد.از اونجایی که دخترک هیچ توپی رو از دست نمیداد پرید و توپ رو گرفت اما همین که خواست فرود بیاد یه سنگ زیر پای چپش رفت و پاش پیچ خورد و ... پهن خیابون شد.

بیچاره دخترک پاش خیلی درد گرفت اما به روی خودش نیاورد تا شب بقیه رو خراب نکرده باشه.

یکی دو روزی از ماجرا گذشت. دخترک امیدوار بود بهتر بشه تا بتونه تمریناتشو واسه آزمون کمربند دان 2 تکواندو شروع کنه اما انگار هر روز بدتر میشد.تا اینکه مادرش گفت دیگه فایده نداره اگه می خواستی خوب بشی تا حالا شده بودی باید بریم بیمارستان.

بیمارستان رفتن همان و گچ گرفته شدن پای دخترک همان.

البته دکتر می گفت که فقط رگهای پاش کشیده شده و شکستگی در کار نیست،اما برای بی حرکت ماندن پا باید اونو گچ بگیریم.

این شد که دخترک شیطون قصه ی ما اسیر گچ شد و زمین گیر.

الان که 3 روزه پاش تو گچه همش به اون لحظاتی فکر میکنه که با پای خودش تک وتنها رفت تو اطاق عمل.

از شدت ترس بغض گلوشو گرفته بود و ساکت و آروم روی تخت تو اطاق عمل نشسته بود که با صدای دکتر جوانی که بهمراه دو نفر دیگه پشت میزی نشسته بودند به خودش آمد:خانم کدوم پاتونه؟

دخترک:پای چپم

دکتر جوان در حالیکه ماسک روی دهنش رو برمیداشت با لبخند گفت:نگران نباشید دکتر الان میاد و تا زانوتونو گچ میگیره.

دخترک: نه، چه خبره مگه !!

دکتر جوان:حالا میبینی!!

ناگهان دکتر مسنی که داشت با پرستاری که دخترک رو آورده بود مشاجره میکرد وارد شد و با عصبانیت گفت:مگه نگفتم کس دیگه ای رو نیاری؟! کی اینو فرستاده؟ تو آوردیش دیگه!...

دخترک همینطور که مشاجره رو نگاه میکرد تو دلش گفت:اینم از شانس من، اینجا هم شانس نیاوردیم.

نگاهش رو که برگردوند با لبخند تلخ دکتر جوان و دوستانش مواجه شد که اونا هم داشتن این صحنه رو میدیدند.

بعد از تمام شدن مشاجره 5 – 6 دقیقه ای همونطور تو سکوت دخترک و رفت وآمد پزشکان اطاق عمل سپری شد.

تو این اوضاع یدفعه یک دکتر خوش اخلاق اومد وپیش دکتر جوان نشست. دکتر جوان رو بهش کرد و گفت:دکتر شما نمیتونید کارش رو راه بندازی؟

دکتر خوش اخلاق با لبخند گفت: من فقط میتونم درست و حسابی بیهوشش کنم، میخوای؟ و زد زیر خنده.

دکتر جوان هم در حالیکه میخندید گفت:نه نه ،قربون دستت دکتر،این یکی لازم نداره ازش بگذر،آخه یه گچ گرفتن که دیگه بیهوشی نمیخواد!!

وبا دوستاش و دکتر بیهوشی شروع کردن به خندیدن. با این حرفا و خنده ها یکمی دل دخترک داشت آروم میگرفت که دکتر بداخلاق اومد تو و به سمت یکی از دوستای دکتر جوان رفت و بهش گفت که مچ پای چپشه،بلند شو گچ بگیر.اونم سریع رفت دستکش پوشید و با باند اومد و گفت: شلوارتونو تا زانو بالا بزنید تا گچی نشه.در همین حال دکتر جوان هم به کمکش شتافت و اومد کنار تخت دخترک و با همون لبخند گفت:دیدی گفتم تا زانو گچ میگیرن!!! بعد رفت و باندهای گچی رو که تو ظرف آب خیسیده بودن آورد و به دوستش داد.

دکتر بداخلاق هم از اون دور گفت:زاویه 90 درجه ،6 تا.

دخترک که همینطور هاج و واج نگاهشون میکرد و احتمالا ترس از صورتش هویدا بود نگاهش رو به سمت دکتر جوان برد.اونم بدون معطلی گفت:چیزی نیست پاتو زاویه 90 بده.می خوان 6 لایه گچ بگیرن تا زانو.

دخترک اینو که شنید شروع کرد به اعتراض که یه خورده کمترش کنید، بابا من مسابقه دارم، یه جوری گچ بگیرین که خودم بتونم درش بیارم و از این حرفا...

دکتر جوان هم که تا حالا 3 تا باند گچی آورده بود و چهارمیش تو دستش بود گفت: به به پس ورزشکاری! بیا دکتر جون اینم بزن واسه ورزشکار بودنش، ببینم حتما تو ورزشم اینطوری شدی آره؟

دخترک: نه بابا ، خیلی الکی داشتیم والیبال بازی میکردیم.،بعد به دکتری که پایین تخت در حال زدن گچ بود گفت:بسشه نه! دیگه نزنید، سنگین میشه ، کافیه !!؟

دکتر جوان در حالیکه پنچمین گچ رو آورده بود و میخواست تحویل بده رو کرد به دکتر بد اخلاق و گفت:دکتر 4 تا زدیم بازم میخواد یا کافیه؟! و جواب اومد که :خوبه، بسشه.

دکتر جوان رو به دخترک کرد و با سری کج شده گفت: شانس آوردی ها! بعد نا امیدانه رفت وگچ رو تو ظرفی انداخت و اومد و شروع کرد به راهنمایی دوستش که: خوب صافش کن، از بالا به پایین بکش تا یکدست شه،خوشگلش کن واسش. بعد رفت و یه تکه باند معمولی رو آورد و داد دست دخترک که: بیا با این جاهایی رو که گچی شده پاک کن،آخه الان داغ میشه.

همین که کارشون تموم شد رفتند و دستکشاشونو درآوردن و برگشتن و نشستن همون جای قبلیشون.

دخترک هم مشغول پاک کردن گچ های ریخته شده روی انگشتای پاش شد که البته هر چی هم که میکشید پاک نمیشد. دیگه داشت دست میکشید که دکتر جوان گفت: با باندای کنارت پاک کن.

دخترک نگاهی به کنارش کرد و گفت: اما اینجا که چیزی نیست!

دکتر جوان: نیست!! دکتر یه مقدار از اون باندا بهش بدید گچ ها رو پاک کنه.

دخترک دوباره مقداری باند برداشت اما از اونجایی که گچ تقریبا خشک شده بود تلاشش بی ثمرموند و دیگه بیخیال قضیه شد.

دکتر جوان: همراه داری؟

دخترک: آره، اما طبقه پایین انقده کارای اداری براشون تراشیدن که الان نمی دونم کجا هستند.

دکتر جوان نزدیک آمد و به گچ دستی زد و گفت : هنوز خشک نشده، الان دیگه یواش یواش داغ میشه.و از اتاق خارج شد.

5 دقیقه ای گذشت و دخترک تنها تو اتاق بود و گچ پاشو برانداز میکرد که یه دکتر تازه اومد و رفت پشت میز نشست و گفت: اومدی گچ پاتو در بیارن؟

دخترک: نه تازه گرفتنش.

دکتر: هنوز خشک نشده؟

دخترک: راستش نمی دونم، فکرنکنم.

ناگهان یه پرستار آقا که یک چشم هم داشت با یک تخت چرخدارو با بی دقتی تمام بطوریکه تخت به همه جا برخورد میکرد وارد اتاق شد و بالاخره تخت رو به دخترک رسوند و گفت: می تونی روش بشینی؟

دخترک با گفتن فکر کنم بتونم ، لنگه کفششو روی تخت گذاشت و با پای دراز شده روی تخت نشست و مرد شروع کرد به حرکت، که تخت حامل دخترک به 2 تخت دیگه گیر کرد و مرد بدون توجه به آزاد کردن اون همینطور در حال کشیدن بود و همه چیز رو داشت جابجا میکرد و بهم می ریخت که دکتر تازه وارد با خنده آمد و کمک کرد و به دخترک گفت مواظب خودت باش!

از اتاق که بیرون رفتن یک پرستار عصبانی و خسته خانم آمد و هدایت تخت رو به عهده گرفت و به سمت در خروجی اطاق عمل رفت.این بماند که نزدیک بود یه نفر رو که بیچاره غافلگیر شده بود زیر بگیره...

در که باز شد دخترک ،مادر و خواهرش رو بطوریکه نگرانی از چشمانشان می بارید دید و کمی آرام گرفت،در همین حال دکتر بیهوشی که کنار یک تخت بود به دخترک با لبخند گفت: شانس آوردی زیر دست من نیافتادی و الا تا 10 – 20 روزی باید می نالیدی.

دخترک هم لبخند زد و با این لبخند شیرین ، تمام تلخیهای ترس و وحشت از دلش پر کشید و یه نفس راحت کشید.

اما نمی دونست که تازه دردسراش شروع شدن...  
+ نوشته شده در  جمعه 26 مرداد1386ساعت 10:34  توسط  مجید حکر  |